من بر قلب خونین صلیبی می اویزم
تا همگان بدانند
قلب من جایگاه رفیقی است که
شقایق ها حسرت ان را می خورند.
من بر قلب خونین صلیبی می اویزم
تا همگان بدانند
قلب من جایگاه رفیقی است که
شقایق ها حسرت ان را می خورند.
عالم صدف است و فاطمه گوهر او
گیتی عرض است و فاطمه جوهر او
بر فضل و کرامتش همین بس که زخلق
احمد پدر است و مرتضی شوهــــر او
سالروز وفات یگانه مظلومه عالم بشریت را بر تمامی مسلمانان علی الخصوص تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نمایم.
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیســـت
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیــال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمــع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیســـــت
خاطر دانا ز طوفان حوادث فـــــارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیسـت
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماســت
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هســت
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مـــــــــرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنـــــگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی در بحر بی پایاب نیســــت
رهی معیری
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی ز بگذشته ای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد
رفت و خاموش شد در دل گور
روی ویرانه های امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مرده یی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران مرا میشناسی
قلبم از فرط اندوه لرزید
وای بر من که دیوانه بودم
وای بر من که من کشتم او را
وه که با او چه بیگانه بودم
او به من دل سپرد و به جز رنج
کی شد از عشق من حاصل او
با غروری که چشم مرا بست
پا نهادم بروی دل او
من به او رنج و اندوه دادم
من به خاک سیاهش نشاندم
وای بر من خدایا خدایا
من به آغوش گورش کشاندم
فروغ فرخزاد
مرا شمع و تو را پروانه کـــردند
به جرم عاشقی بیچاره کـــردند
گذر کردم ز قبرستـــان زمـانی
رسیدم بر سر قبـــر جوانــــی
به زیر خاک می نالید و می گفت
رفیقان قدر یکدیگر بدانیـــــد